به یاد پرویز مشکاتیان
و مضراب های جادویی اش
عطرنیشابور
مثل خورشید و ستاره
تکه ای از آسمان بود
چهره اش آرام ، اما
در دلش آتشفشان بود
می رسید ازباغ آواز
گاه با آهنگ تازه
مثل آواز پرنده
هریکی با رنگ تازه
از نگاه مهربانش
عطر نیشابور می ریخت
شادی و غم های خود را
در دل سنتور می ریخت
می چکید ازدست هایش
نغمه های خوب و زیبا
ساز او لبریز از شور
مثل باران مثل دریا
خسته بود و رفت اما
مانده این جا ردّ پایش
نغمه های آسمانی
مانده درمضراب هایش
شاعران غمگین
شاعران مردمان غمگینی هستند (جبران خلیل جبران) (1)
می گویند اندوه ، انگیزه ی آفرینش آثارارزشمند شاعران بزرگ است. "ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد" فروغ فرخزاد ، " صدای پای آب " سهراب سپهری و " زمستان " اخوان ثالث زاییده ی غم و اندوه است.
می توان اندوه را به دو گونه ی روشن و تاریک تقسیم کرد. اندوه روشن ، حزن است که شیرین و دوست داشتنی ست و باید آن را ارج نهاد. حضرت علی درنهج البلاغه درتوصیف پرهیزگاران می فرمایند: " قلوبهم محزونه " (2)
برخی ازصوفیان گفته اند : عشق پیش ازآن که دردلی وارد شود ، حزن را می فرستد تا جایش را تمیز کند ؛ زیرا حزن آیینه ی دل را صاف می کند.
ناصحم گفت به جزغم چه هنردارد عشق
گفتم ای خواجه ی عاقل هنری بهترازاین؟
(حافظ)
درغزلیات مولانا اندوه روشن موج می زند . روح را می شکافد ، شاد و امیدوارمی سازد و سرانجام به روشنایی می رسد ؛ مثل ابری مهربان که پایان آن سبزی و شکوفایی است :
ابررا گرهست ظاهر روترش
گلشن آرنده ست ابر و شوره کش
فکرغم را تو مثال ابردان
با ترش تو روترش کم کن چنان
(مولوی)
اندوه تاریک ، یأس ونفرت است که با رکود و رخوت همراه است و انسان را ازتعالی و حرکت بازمی دارد.
همه ی شما با شعر" بوی جوی مولیان " رودکی و تأثیرآن بر نصربن احمد سامانی آشنا هستید. این شعرچنان حرکتی درپادشاه سامانی ایجاد کرد که پیاده بی موزه و دستار ازهرات به سمت بخارا به راه افتاد. یا روزی به خسرو پرویزگفتند : دشمنت بهرام درهر منزلی که فرود می آید مقداری ازکلیله و دمنه را می خواند. خسرو گفت : تاکنون به اندازه ی این لحظه ازبهرام نترسیده بودم ؛ زیرا کلیله راهنمای زندگی است.
اگریک قطعه ی ادبی را بخوانیم و بعد ازمطالعه از ما بپرسند آیا این قطعه درشما حرکت ایجاد کرد؟ درصورت مثبت بودن می توان گفت این اثرازارزش والایی برخوردار است. امرسون می گوید : " اثری که به خواننده اش حیات نبخشد بی ارزش است " (3)
این روزها درشعر برخی جوانان یأس ، اندوه ، دلتنگی و احساس غربت موج می زند. شاعرانی را می شناسم که روحیه ی شادی دارند ؛ اما درشعرشان یأس و اندوهی ساختگی وجود دارد. گاهی دریک شعر، اندوه سیاه و تاریک درهاله ای ازمفاهیم ارزشمند پوشیده است. می توان منظومه های " صدای پای آب " و " ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد " را این گونه شعر دانست. دراین دو منظومه که آبروی شعرمعاصرایران است ، چهره ی سهراب و فروغ را که درمرگ پدرو شکست درزندگی زناشویی به سوگ نشسته اند ، کمترمی توان دید. آیا در نمونه ی زیرچهره ی شاعرغمگین پنهان است ؟
ماییم و پرسه های شبانه همین و بس
تا بانگ صبح شعر و ترانه همین و بس
یک روح شرحه شرحه و یک جسم چاک چاک
ازما جزاین مجوی نشانه همین و بس
چون عابری خلاصه بگویم دراین مسیر
ماندیم زیر چرخ زمانه همین و بس
(سهیل محمودی)
شرقی ها تمایل به غم پرستی و عرفان ازنوع " عرفان گریز" دارند. به این دلیل اشعارفروغ و شاملو که ازسهراب حرکت آفرین تراست شیفتگان کمتری دارد.
مردم زمانه ی ما با هزارمشکل ریز و درشت مواجه اند. اینان محتاج حرکتند ؛ مشتاق اشعاری که آن ها را شاد و امیدوارسازد. این که ادبیات با توجه به ازدست دادن نقش سازنده ی گذشته ی خود آیا می تواند وظیفه ی حرکت انسان معاصررا به عهده بگیرد ، بحثی جداست. فرض کنیم باراین وظیفه بردوش ادبیات است ، پس آیا شاعران مأیوس می توانند حرکت آفرین باشند ؟
حیات زایی و حرکت آفرینی شعرمعاصرنیازمند سال ها ریاضت و عرق ریزی روح است. حال آن که شاعران جوان ما می خواهند بدون ریاضت درمعبد شعر، به نیروانا برسند.
1- اهل قلم – شماره چهارم – شعروشاعران ازنگاه خلیل جبران – ص 29
2- نهج البلاغه – خطبه 193 – ص 72 – (المعجم المفهرس – محمد دشتی وکاظم محمدی)
3- سوره – جنگ ششم – انتشارات حوزه هنری – ص 58
سال نو
صبح تا حالا کنار من
دائماً سرگرم کاری بود
خسته بود و باز می خندید
خنده ی مادر بهاری بود
پاک کرده شیشه ها را خوب
دراتاق آورده جارو را
با سلیقه گوشه ای چیده
میوه و بشقاب و چاقو را
هفت سین را درکنارهم
خوب روی سفره ای چیدم
بعد هم پیراهن نو را
برتنم با شوق پوشیدم
با نگاه ساده اش وقتی
روی سفره هفت سین را دید
خستگی ازچهره اش پرزد
آفرین گفت و مرا بوسید
لحظه ی تحویل سال نو
خانه ی ما بوی گل می داد
سال خوبی آرزو کردیم
سال زیبا و قشنگ و شاد
کانون
روزاول خاطرم هست
شادی من بیشتربود
رفته بودم توی کانون
مرغکی بالای دربود
دردل من موج می زد
شوق نقاشی کشیدن
کارهای تازه کردن
قصه و شعری شنیدن
روبروی هم نشستن
شعرخواندن ، قصه گفتن
مثل گل ها شاد بودن
درکنارهم شکفتن
داشتم آن صبح زیبا
لحظه هایی شاد و پربار
با مربی های خندان
با مربی های پرکار
چیزهای تازه دیدم
درفضای خوب کانون
ساده بودند و صمیمی
بچه های خوب کانون
درنگاه من از آن روز
شوق بی اندازه مانده
خاطرات روز اول
دردل من تازه مانده
یاد باد آن روزگاران
سال 63 یا 64 نمی دانم چه حس و حالی به من دست داده بود که یک بیت درباره ی خدا و آفرینش زمین و آسمان گفتم. نمی توانم خوشحالی آن روزم را وصف کنم. خیلی دلم می خواست آن را برای کسی بخوانم. اصلاً به ذهنم نمی رسید درهرشهرانجمنی هست و شاعرانی که دریک روزهفته دورهم می نشینند و شعرمی خوانند و نقد می کنند.
روبروی خانه ی ما صحرای بزرگی بود که روزها با بچه های کوچه درآن هفت سنگ، الک دولک وگاهی هم فوتبال بازی می کردیم . بعد ازبازی هم به مغازه ی سیدآقا جان – پیرمرد محله مان – می رفتیم و آلاسکاهای زرد و قرمزمی خوردیم. امروزآن صحرای پرازخاطره را آپارتمان های بزرگ و کوچک پرکرده و سیدآقا جان – آن پیرمرد دوست داشتنی – هم به رحمت خدا رفت.
بعد ازظهریک روزتابستان، بعد ازبازی روزانه وقتی به خانه برگشتم ، ازخستگی درازکشیدم و رادیوی کوچک را روشن کردم. مجری شعری خواند و پس ازآن به نامه هایی پاسخ داد که شاعران جوان برای برنامه فرستاده بودند. درپایان ازشاعران خواست شعرهای خود را به نشانی برنامه بفرستند. گمشده ام را یافته بودم. نام برنامه " درپهن دشت اندیشه ها " بود که ازصدای مرکزمازندران پخش می شد. آن قدرذوق زده بودم که فراموش کردم نشانی برنامه را یادداشت کنم.
روزهای دیگرهم درهمان ساعت گوش به رادیو سپردم ؛ اما ازبرنامه ی درپهن دشت اندیشه ها خبری نبود. تا آن که یک هفته ی بعد درهمان ساعت دوباره صدای گرم مجری برنامه را شنیدم. فهمیدم این برنامه فقط هفته ای یک بارپخش می شود. اگراشتباه نکنم روزهای سه شنبه بود. این برنامه برای کسانی مثل من که تازه به وادی شعرقدم نهاده بودند ، برنامه ای جذاب وشنیدنی بود. بسیاری ازشعرها فقط برای تشویق شاعران تازه کارخوانده می شد.
وسوسه شدم. نشانی برنامه را یادداشت کردم و شعری فرستادم. یکی دوباراول دربخش پاسخ به نامه ها به مشکل شعرهایم اشاره شد و بعد برای تشویق ، گاهی چند بیت و گاهی همه ی شعررا با کمی تغییرخواندند.
با راهنمایی این برنامه با واژه ی انجمن ادبی آشنا شدم. سری به ارشاد و آموزش وپرورش زدم ؛ اما انگاردرشهرمان - ساری- چیزی به نام انجمن ادبی به چشم نمی خورد. به ناچاردل سپردم به برنامه ی درپهن دشت اندیشه ها و هرروز چشم انتظارسه شنبه ها بودم تا با راهنمایی نویسنده ی برنامه قدمی رو به جلو بردارم. نام نویسنده را نمی دانستم ؛ اما هرکه بود آن روزها خود را مدیون محبت های او می دانستم. با نام بسیاری ازشاعران خوب استان آشنا شده بودم و زبان شعرم که پیش ازاین به کهنگی می زد ، تازه و امروزی شده بود.
دوم دبیرستان که بودم فهمیدم بسیاری ازشاعران خوب استان، پنج شنبه ها درانجمن ادبی قائم شهردورهم می نشینند. هرهفته مشتاقانه درآن جمع صمیمی حاضرمی شدم. دوستی با این شاعران و تأثیراین انجمن برذهن و زبان من مجال دیگری می طلبد که بعدها خواهم نوشت. آن چه مهم است این است که اولین بار نام نویسنده ی درپهن دشت اندیشه ها را درآن جا شنیدم ، ذبیح الله ذبیحی ؛ اهل زیراب سوادکوه. دلم می خواست ازنزدیک ببینمش. سرانجام این دیداردرشب شعرباشکوهی که به مناسبت چهلم امام درقائم شهربرگزارشده بود اتفاق افتاد. غروب روزاول مراسم با جمعی ازشاعران سری به بازارشهرزدیم. ذبیحی هم که جزو دعوت شده ها بود دربازاربه ما پیوست. شعبان کرم دخت من و ذبیحی را به هم معرفی کرد. کمی با هم حرف زدیم. هیچ گاه آن روزرا ازیاد نمی برم. هم اولین بار بود که درشب شعری شرکت می کردم وهم ذبیح الله ذبیحی را اولین بارمی دیدم. ازاو به خاطر راهنمایی هایش تشکرکردم.
نقش ذبیح الله ذبیحی را درشکوفایی استعداد شاعران جوان استان نمی توان انکارکرد. بسیاری ازشاعران مطرح امروزمازندران، کارشان را با برنامه ی درپهن دشت اندیشه ها شروع کرده و دست دردست ذبیحی به شکوفایی رسیده اند. این روزها هروقت او را درمحافل ادبی می بینم ، بی اختیاریاد آن روزهای دور و تلاش های صمیمانه اش می افتم. همیشه همین حس وحال را دردوستان هم دوره ای ام نیزمی بینم.
خیلی دلم برای آن روزها تنگ شده. برای انتظار روزهای سه شنبه، برای درپهن دشت اندیشه ها که دیگرصدای آن را از رادیو نمی شنوم و برای راهنمایی های بی دریغ ذبیح الله ذبیحی.
برف
ازشوق می پریدم
وقتی که برف می زد
مادرهنوزهم داشت
با خاله حرف می زد
هرگوشه ی زمین را
رنگ سفید پرکرد
مانند دانه ی برف
هرچیز پر درآورد
صد دانه برف می ریخت
آن روز بر سر من
آمد به روی ایوان
با شوق مادر من
با شادی فراوان
رفتم کنار مادر
خندید و گفت این ها
برف است یا کبوتر؟
ماخ اولا و نام های فراموش شده
" ماخ اولا " برگزیده ی شعرامروز مازندران است که به کوشش زینت نظری و با همکاری فرهنگ سرای تبرستان آمل توسط نشرچاپار به زیور طبع آراسته شد. اگرچه این حرکت فرهنگی را به فال نیک می گیرم ؛ اما گشت وگذار در" ماخ اولا " بی اندازه متأثرم کرد.
زینت نظری دربخشی ازپیش گفتارعلت وجودی ماخ اولا را دامن زدن به حضورجدی شعراستان و ایجاد اعتماد درفضای کلی شعرامروز و جلب توجه تمام شاعران مازندرانی می داند. اگرچه نمی توان ازاین هدف مقدس و قابل تقدیرچشم پوشید ؛ اما به نظرمی رسد دربرخورد با اهالی قلم و اندیشه ، این ایجاد اعتماد و جلب توجه را نمی توان حس کرد.
ایشان دربخش دیگری از پیش گفتار، ماخ اولا را برگزیده ی آثارشاعرانی می داند که ازدو جهت قابل بررسی و توجه اند. نخست آن دسته ازشاعرانی که با تمام مشکلات و نابسامانی ها چراغ شعر و ادب را در مازندران روشن نگاه داشته اند. دوم شاعرانی که به خاطردیدگاه های جوان، امروزی و پرجسارت خود می توانند روشنایی بیشتر و شایسته تری را برای شعرامروز مازندران به ارمغان بیاورند.
چرا دراین مجموعه ازشاعرانی که چراغ شعرو ادب را دراین استان روشن نگه داشته اند، خبری نیست؟ چگونه می توان ماخ اولا را برگزیده ی شعرامروزمازندران دانست؟ اگراین کتاب به دست شاعری درخوزستان یا کرمان برسد درباره ی ما چه تصوری خواهد داشت؟ اگرچه به گفته ی گردآورنده ی مجموعه ، سنگ بنای ماخ اولا برتوجه جدی و نگرشی متمرکزبه آثاردسته ی دوم نهاده شد، اما جالب این که آثار بسیاری ازشاعران این گروه نیز در آن به چشم نمی خورد.
هرخواننده ی واقع بینی دراولین نگاه حس می کند با برگزیده ی شعرآمل روبروست. آیا درساری، بهشهر، قائم شهر، سوادکوه ، بابلسر و... تنها باید به یک یا دو نام بسنده کرد و از آمل برروی بیش از پانزده شاعرانگشت نهاد؟
دربخش دوم مجموعه ی ماخ اولا، جریان شناسی شعرامروزبه قلم فرهاد صابرآمده است. ایشان با اشاره به فقدان جریان ادبی درمازندران ، بین دهه ها وجریان های موجود دراستان با آن چه دربیرون می گذرد، تناسبی نمی بیند و این پراکندگی و عدم سیرطبیعی را برای رسم نمودار جریان شناسی شعرامروز مشکل سازمی داند. با این حال ازنگاه ایشان بعد ازنیما ، تجربه ی چهارنسل را می توان دید:
نسل اول: (دهه ی چهل وپنجاه) محمد زهری ، حسن هنرمندی ، پرویزناتل خانلری ، تیرداد نصری ، محمود معتقدی.
نسل دوم: (دهه ی شصت) جلیل قیصری ، فرهاد صابر، سایرمحمدی ، محمد جوادیان ، بیژن هنری کار.
نسل سوم: (دهه ی هفتاد) ناصرپیرزاد ، علی شهسواری ، خالق گرجی ، محمد لوطیج ، ناظریان ، گلیجی ، رزاقی و...
نسل چهارم: (دهه ی هشتاد) نام کسی را نمی آورد.
ازنسل اول فعلا حرفی به میان نمی آوریم و داوری درباره ی نسل چهارم را نیزبه آینده می سپاریم ، اما فرهاد صابربرای نسل های دوم و سوم شاعرانی را نام می برد که کمترمی توان درنمودارجریان شناسی شعرامروز جایی برای آن ها درنظرگرفت. سلمان هراتی غایب بزرگ نسل دوم به شمارمی آید. دور از انصاف است که از سایرمحمدی ، جوادیان و هنری کارنام ببریم و سلمان هراتی ، مصطفی علیپور ٬ذبیح الله ذبیحی ، هادی سعیدی کیاسری و... به فراموشی بسپاریم.
صابرازنسل سوم نیزشاعرانی را نام می برد که هرخواننده ی باانصافی را به شگفتی وامی دارد. چگونه گرجی ، لوطیج ، ناظریان ، نظری ، کابلی و ملکی را نیروی محرکه و کارسازنسل سوم می شناسد ؛ اما برروی نام های فعال و باذوق قلم قرمزمی کشد؟ آیا نباید ایشان را به مطرح کردن نام ها و شهرهای خاص متهم کرد؟
مقاله ی صابرمرا به یاد داوری مجد همگردرباره ی سعدی و امامی هروی می اندازد:
ما گرچه به نطق طوطی خوش نفسیم
برشکّرگفته های سعدی مگسیم
درشیوه ی شاعری به اجماع امم
هرگزمن وسعدی به امامی نرسیم
نام امامی هروی هم چنان درمیان تذکره ها خاک می خورد و نام سعدی بربلندای ادبیات ایران می درخشد.
قصه ی کاروان
چرا هر سال باید گفت هر کس
به روی خاک می افتاد تشنه
هوا پر بود از بال کبوتر
زمین پر بود از شمشیر و دشنه؟
چرا هر سال باید گفت آن ظهر
سواران هر طرف افتاده در دشت
زنان و کودکان٬ غمگین و خسته
صدای العطش سرداده در دشت؟
عبور کاروان را توی صحرا
چنین سرخ و تماشایی ندیدم
میان قصه های خوب دنیا
به این خوبی و زیبایی ندیدم
گل و آئینه و عطر رسیدن
همیشه در دل آن کاروان بود
تنش از زخم می لرزید چون موج
دلش از درد چون آتشفشان بود
نه زیر آفتاب ظهر می سوخت
نه چشمش بی قرار زخم ها بود
دلش چون چشمه می جوشید آن روز
لبش لبریز از نور خدا بود
لبش درچشمه های کوه جاریست
صدایش درگلوی گل شکفته
تنش درلاله های سرخ پیداست
غمش روی لب بلبل شکفته
وطن
ای وطن ای سرزمین من!
ای بهار سبز و حاصل خیز!
ریشه دارم توی خاک تو
سبزخواهم ماند در پاییز
سر بلندم با تو ای ایران!
مثل البرز و دماوندت
طرحی از خورشید و باران است
لحظه های اشک و لبخندت
خوشه های دین و دانش را
از درختان تو می چینم
جلوه ی خورشید فردا را
در افق های تو می بینم
پرچم تو افتخار من
شادی من در هوای تو
می دمد گلبانگ آزادی
بر سر گل دسته های تو
سایه ی تو برسرگل ها
خاک تو مثل بهار آباد
ای شکوه رحمت و ایمان!
ای همیشه خرم و آزاد!
جنگ ، صلح و آلزایمر
بارها ازخود پرسیده ام که چرا در تقویم رسمی کشور، هفته ی اول جنگ را هفته ی دفاع مقدس نامیده اند. اگرنگاهی به تاریخ کشورهایی که مثل ما درگیرجنگ بوده اند بیندازیم ، می بینیم که آن ها روز پایان جنگ را جشن می گیرند و یاد و خاطره ی کشته شدگان را گرامی می دارند. در روسیه در تاریخ 9می به مناسبت پیروزی درجنگ جهانی دوم ، همه ساله جشن های باشکوهی برگزار می گردد. درکانادا در11 نوامبر هر سال به مناسبت اعلام رسمی پایان جنگ،مردم برای پاسداشت سربازان فداکار، برگوشه ی یقه لباس یا کنارکلاه ، گل شقایق می گذارند. مشابه این سنت های پسندیده را درکشورهای فرانسه ، ژاپن و...هم می توان دید.
خوشبختانه در یکی دو سال اخیر عده ای از فرماندهان نظامی هم به این نکته اشاره کرده اند. محسن رضایی ، فرمانده وقت سپاه درسال های دفاع مقدس ، با اشاره به قطعنامه ی 598 ، سیاه جلوه دادن پایان جنگ را دلیل انتخاب هفته ی دفاع مقدس در آغاز جنگ می داند. وی درجای دیگر درجمع فرماندهان ارتش و سپاه گفت: باید هفته ی آخر مرداد را به عنوان جشن پایان جنگ اعلام کنیم تا پایان جنگ زیر ابرها پنهان نماند که هرازگاهی عده ای با تفسیرهای نادرست ، با دفاع مقدس به گونه ای برخورد کنند که گویی ملت ایران درجنگ شکست خورده است.
سردارهمدانی ، فرمانده سپاه 27محمدرسول الله ، درگفتگو با خبرگزاری فارس ، پیشنهاد تغییرزمان هفته ی دفاع مقدس را از31 شهریور به سوم خرداد مطرح کرد و افزود: روز31شهریور به نوعی ایام توهین به مردم وکشورایران محسوب می شود و باید در روزشادی و سرور هفته ی دفاع مقدس را جشن گرفت. بهترین ایام می تواند روزسوم خرداد، روزآزادسازی خرمشهرباشد.
مشخص است که برای انتخاب روزی بهتراز31شهریور، بین مسوولین و فرماندهان جنگ اختلاف نظر وجود دارد. البته می توان با نشست ها و بررسی های کارشناسانه ، این اختلاف را حل کرد.
عده ای براین باورند که برای بزرگداشت شهدا ، نیازبه روزخاصی نیست و هرروزسال می توان یاد آنان را گرامی داشت. اگرچه برگزاری یادواره های شهدا درروزهای مختلف درشهرها و روستاها، درستی حرف این عده را به اثبات می رساند؛ اما باید پذیرفت که وقتی می خواهیم برای یک حادثه ی بزرگ ، روزی را در تقویم رسمی کشورانتخاب کنیم ، باید بیشترازاین دقت کرد. آیا بزرگداشت روز آغاز جنگ با مواضع صلح طلبانه ی ما در تناقض نیست؟
سالروز آغاز جنگ ایران و عراق به طرز عجیبی مصادف شده با روز جهانی صلح و روز جهانی آلزایمر.از این تقارن شگفت انگیز،درس های زیادی می توان گرفت. جای تاسف است که عده ای درچنین روزی با حمله به این سرزمین، صلح را فراموش کرده اند. در روزآلزایمر نباید دچارفراموشی شویم. ازیک سو نباید صلح را فراموش کنیم و ازسوی دیگرنباید ازیاد ببریم که با آغازجنگ ، صلح و آشتی به خطرافتاده است.


