مربی
مادر من یک مربی ست
دائماً خندان و شاد است
در اداره توی این فصل
کار او خیلی زیاد است
من دوباره صبح امروز
رفته بودم پیش مادر
دور میزی جمع دیدم
بچه ها را بار دیگر
روی یک کاغذ کشیده
شکل یک شهرخیالی
روی میز دیگری هم
ساخت یک شی سفالی
شعرهای تازه خوانده
قصه ای تکرار کرده
خسته شد امروز از بس
توی کانون کار کرده
کاش مثل یک مربی
روزها بودم کنارش
مادرم هرروز خسته ست
کاش کمتر بود کارش